شبکه چهار - 2 خرداد 1404

"حوزه علمیه" و "گسل شناسی" میان عقل نظری و عقل عملی (خطر عقیم شدن "فلسفه اسلامی")

روز بزرگداشت ملاصدرا - قرار ملاقات میان "فلسفه اسلامی" و "علوم انسانی" - ۱۴۰۰

بسم‌الله الرحمن الرحیم

گاهی طرح یک سؤال و بلکه اشکالی که فیلسوفان جهان اسلام بیشتر تمرکز آن‌ها در حکمت نظری و هستی‌شناسی، خداشناسی، نفس‌شناسی و این قبیل در حکمت عملی، انسان‌پردازی، جامعه‌سازی، نظام‌سازی و تمدن‌سازی، حکمت عملی به آن اندازه کار نکرده‌اند و ارتباط مثلاً فلسفه با سیاست، خیلی برای بعضی‌ها روشن نیست به حدی که به عنوان مثال می‌گویند این دیدگاه‌های فلسفی اساساً یا با واقعیات اجتماعی و عینی بی‌ربط هستند، فلسفه‌ها عقیم هستند و هیچ نوع زایشی و نسبتی با مسائل عملی زندگی در حوزه سیاست، مدیریت و از این قبیل ندارند.

حالا انتقاد به همه فیلسوفان و فلسفه‌ها، نقد آن‌ها با روش فلسفی یعنی با برهان نه تنها مقدور و ممکن است، بلکه مطلوب هم هست و ما خط قرمزی در این عرصه استدلال نداریم. اما بخشی از این اشکالات در اثر ندانستن مسأله است. اشاراتی بکنیم به بعضی از نقاط اتصال نظر و عمل در حکمت و فلسفه صدرایی، حکمت متعالیه، چه در نظر چه در عمل به ملاصدرا و به سایر فلاسفه، به ابن سینا، به فارابی، به شیخ اشراق و دیگران و من تبع آن‌ها می‌شود و می‌باید ناقدانه و فیلسوفانه نظر کرد. همه روشن است.

اما ابتدا صورت مسأله باید تبیین شود. سؤالات با سوء تفاهم شروع نشود. بعد ارتباط نظر و عمل و این که مثلاً حکمت متعالیه نتایجی هم در سیاست دارد روشن شد. سیاست متعالیه مفروضاتی در معرفت‌شناسی دارد، در انسان‌شناسی، هستی‌شناسی و بعد آثاری دارد در حوزه اخلاق و مدیریت خانواده، تربیت یا تدبیر منزل و آثار مهمی در مدیریت اجتماعی و ملی و تمدنی دارد. مسائل ریز بسیاری وجود دارد که تدبیر منزل، خانواده و جامعه و در سبک زندگی، سبک حکمرانی، جهت‌گیری‌ها، سیاست‌گذاری‌ها که این‌ها را حتماً می‌شود ارجاع داد و ارتباط آن را کشف کرد و تحقیق کرد با مبانی اصلی حکمت نظری، آن بعد نظری آن فلسفه و از آن توصیف‌ها توصیه‌هایی را نتیجه گرفت و بسط داد. روش‌شناسی در نظر یا آثاری در روش‌شناسی در عمل دارد و اساساً چنان که جامعه‌سازی بدون شناخت جامعه، تصرفی در جهان بدون شناخت جهان، هیچ توصیه‌ای بدون توصیف امکان ندارد، ولو توصیف خفی و چندلایه و غیر مصرح باشد. عکس آن هم همین‌طور است یعنی هر توصیفی قطعاً ولو در حوزه مفاهیم تجریدی هم باشد اما یک آثار عملی عینی محسوس در سبک زندگی، سبک حکومت و این قبیل دارد یعنی جهان‌بینی حتماً حاوی و منتج به یکسری راهبردها و رویکردهایی سلبی و ایجابی در حوزه ساختن این جهان است. این که مارکس در مورد فلسفه در غرب می‌گفت که فلسفه تا به حال فقط توصیف می‌کرد علی‌الادعا که چه هست و چه نیست اما از این به بعد فلسفه باید تغییر بدهد و آن بعد پراتیک و عملی و آثار عینی آن در تاریخ و جامعه مبرهن و شفاف شود. این ممکن است آنجا کشف جدیدی به نظرشان آمده باشد، اما این اصلاً جزو مسلمات هر نوع حکمت و عقلانیت در حوزه نظر و عمل و ارتباط این‌ها با هم و این که از هم قابل تفکیک نیستند چه رسد به این که تقابلی تعریف شود. حتماً نسبتی منطقی بین این‌ها وجود دارد، بدانیم یا ندانیم، بخواهیم یا نخواهیم، بگوییم یا نگوییم.

طبق این مبنا، جهان‌بینی صدرایی یعنی تفسیر حکمت متعالیه از هستی و نسبت انسان با خداوند که مدعی است هم با کشف و شهود یافتنی است، و هم با استدلال و برهان فهمیدنی است و هم با کتاب و سنت دریافتنی است و این هر سه به یک حقیقت توجه دارند و اشاره دارند، با این ادعا دیگر طبیعتاً شروع می‌شود که این مبانی حکمت متعالیه هم متکی به عقل برهانی است، هم کشف وجدانی و هم وحی الهی و نتایج و آثاری دارد در اخلاق شخصی، فردسازی، انسان‌سازی، هم در خانواده و هم در سیاست مدون و مدیریت جامعه. منتهی باید این‌ها را از مبانی استنتاج و استنباط کرد و خود آن مبانی هم از طریق همین منابع سه‌گانه قابل دستیابی است. بنابراین اگر توصیف انسان و هستی و انسان‌شناسی، ایده‌های مبنایی در حکمت متعالیه مثلاً یک آثار عینی بی‌واسطه و باواسطه و توصیه‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی دارد. بخشی از آن شفاف‌تر است و راحت‌تر به دست می‌آید، و بخشی مدلول مطابقی است، بخشی تضمنی و التزامی است و ملازمه گاهی «بیّنه» به معنی اخص، گاهی به معنی اعم است و قابل استنتاج است و بنابراین حتماً این فلسفه در همه علوم انسانی و اجتماعی آثار و نتایجی دارد. عنصر محوری در علوم انسانی، انسان است. بنابراین هر دیدگاهی، هر فلسفه‌ای که تعریفی از انسان، شناختی از او ارائه دهد، توصیفی از او بکند، بر اساس آن توصیف توصیه‌هایی می‌کند. همه مکاتب مختلف در علوم اجتماعی و علوم انسانی توصیه می‌کنند که چه نظامی خوب است، چه نظامی خوب نیست. مثلاً حکمرانی خوب و بد. درست و نادرست، عادلانه و غیرعادلانه مثلاً در حوزه اقتصاد، در حوزه تعلیم و تربیت، در خانواده، در روابط بین‌الملل و... همه ‌جا شقوق سعادت و شقاوت را بر اساس آن تعریفی که از انسان دارید تبیین می‌کند و بر اساس آن توصیف‌ها توصیه‌هایی می‌کند. اگر در مثلاً حکمت متعالیه انسان متعالی تعریف شد و هدف‌گیری شد، طبیعتاً در سیاست متعالی معنا دارد، در حوزه خانواده هم تدبیر منزل بر همین اساس است. چون اصلاً تعریف انسان عوض شد. دیدید بعضی از بزرگان، شاگردان این مکتب گفتند که به جای حیوان ناطق در مورد انسان باید گفت «حَیّ مُتَأَلِّه»، یعنی «حَیّ» غیر از حیوان است. یک حیات خاصی است غیر از آن حیات و آن روح زندگی که به لحاظ زیست‌شناسی و جانورشناسی در موجودات دیگر است و «مُتَأَلِّه» هم چیزی فراتر از ناطق است و این «تَأَلُّه» مخصوص انسان است. همه موجودات به یک معنا الهی هستند حتی در تسبیح خداوند هستند اما «مُتَأَلِّه» بودن فصل انسان است که انسان را از بقیه جانوران متمایز می‌کند.

حالا اگر این موجود را با این تعریف این‌طور توصیف آن را کردی، حالا توصیه‌هایی که می‌کنید در حوزه خانواده، در نحوه مدیریت اقتصادی، سیاسی، نظام حقوقی، نظام تعلیم و تربیت، همه باید منتج از این باشد، در راستای این تعریف باشد و تا انسان را نشناسید سیاستی که در مورد او اعمال می‌کنید توجیه منطقی ندارد که چرا این مکتب سیاسی نه آن؟ چرا این مکتب حقوق؟ این جدول حقوق بشر نه آن جدول؟ و از این قبیل.

توجه بکنید که انفصالی در کار نیست و نه انقطاع بین نظر و عمل است و نه عقیم است. باید دید از این منطق نظری چه منطق عملی متولد می‌شود با روش‌شناسی درست و منطقی. لذا توصیه‌هایی به انسان یا ناظر به انسان در علوم انسانی و علوم اجتماعی، فرد و جامعه، حتماً مبتنی و متکی است. انسان‌سازی‌ها متکی است به نوعی از انسان‌شناسی در حوزه نظر و توصیفی که از انسان می‌کند. هر توصیفی از انسان بکنید، توصیه‌های متناسب با او نتیجه‌گیری می‌شود. توصیه‌های متفاوت از انسان می‌شود در مکاتب مختلف مادی و الهی، از انسان، از فرصت‌ها و تهدیدات آن، از استعدادهای آن و محدودیت‌های آن. بر همان اساس آن ‌وقت توصیه‌هایی می‌کنید و بر اساس آن توصیف سعادت و شقاوت، خوشبختی و بدبختی، خوب و بد معنا پیدا می‌کند. آن ‌وقت توصیه‌ها، باید و نبایدها در راستای آن معیارها تعریف می‌شود. شما شناخت متدانی از انسان داشته باشید، سیاست متدانی می‌آید. اگر شناخت متعالی باشد، معرفت متعالیه باشد، انسان‌شناسی متعالی باشد، نتیجه آن حکمت متعالیه، سیاست متعالیه می‌شود. اگر تعریف انسان چیزی در حد سایر حیوانات بود، طبیعی است که توصیه‌هایی هم که به او می‌کنید مثل توصیه‌ها و برنامه‌ریزی است که برای بقیه جانوران و حیوانات می‌کنید با مقداری تفاوت مختصری که آن تفاوت بین انواع مختلف حیوانات هم هست. حالا مثلاً این مقداری حیوان پیچیده‌تری است.

اما اگر بحث خلافت خدا، استعدادهای الهی، آیینه صفات جلال و جمال خدا، امکان این آیینه‌گی و از این قبیل، مسأله کمال، انسان کامل، تکامل، مراتب تکامل و این‌ها شد، آن‌ وقت یک مرتبه این تعریف که عوض شد، این توصیف، آن‌وقت توصیه‌ها هم باید متناسب با این باشد دیگر. هر نظام اقتصادی، مثلاً نمی‌تواند نظام اقتصادی یا سیاسی ماتریالیستی بر اساس اصالت قدرت و ثروت یا توصیه‌هایی تعلیم و تربیتی و اخلاقی بر اساس اصالت لذت این‌ها را در ادامه مثلاً یک معرفت‌شناسی فرامادی که فقط مادی نیست، موجودات مادی و غیرمادی هر دو را برای شناخت هدف می‌گیرد و هستی‌شناسی که محدود در ماده‌شناسی نیست و انسان‌شناسی که منحصر در جسم‌شناسی و آثار جسمانی بشر نیست، آن‌ وقت تعریف این‌ها از حقوق بشر، حدود بشر، سعادت و شقاوت و این‌ها کاملاً تغییر می‌کند. این روشن است.

بنابراین هر حکمتی و فلسفه نظریه‌ای حتماً آثاری در فلسفه سیاسی، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق دارد و بعد طبیعتاً در علوم سیاسی، در علم اقتصاد، در مکاتب مختلفی که در هر یک از این علوم انسانی و اجتماعی وجود دارد یعنی این علوم اعتباری همه زیرمجموعه و مستند به آن مبانی حقیقی می‌شوند. توصیف‌ها، توصیه‌ها برآمده از توصیف‌ها خواهند بود. بنابراین منطقاً امکان تفکیک اعتبار از واقعیت یا حقیقت نیست.

بعضی مثلاً آقا فلسفه‌ها ربطی به این مباحث ندارد یا راجع به بسیاری از آیات قرآن کریم، روایات مهمی در وجودشناسی، انسان‌شناسی، سعادت‌شناسی و... می‌گویند این‌ها کلیات هستند. این‌ها الان من همین الان بیرون چه کار کنم؟ آن‌ها معلوم است که همین الان وظیفه در این زمان و مکان جزئی تو را نمی‌گوید. باید و می‌توانید از آن مبانی استنتاج و استخراج کنید. متناسب با آن تعریف از انسان و هستی و خدا، حالا بیایید برای انسان برنامه بنویسید. عمق و وسعت حکمت نظری به این معنا نیست که لزوماً مواد جزئی را برای مصادیق زمانی و مکانی سیاست و اقتصاد و تربیت و خانواده و این‌ها روشن کند. مصادیق جزء به جزء اخلاق عملی را روشن کند. نه. شما در حوزه روش‌شناسی به یک منطق خاصی که حالا تعبیر این‌ها این است که آن منطق هم منطق متعالی است غیر از منطق عادی و متدانی است. مثلاً در این منطق حمل «أَوَّلِی» دارید، حمل «شَائِع»، حمل «هُوَ هُوَ»، حمل «ذُو هُوَ» دارید. تمام. اما منطق متعالی می‌گوید حملی هم حمل حقیقت و «رَقِیقَت»، «حَقِیقَه» و «رَقِیقَه»، مراتب وجود و مراتب حقیقت وجود دارد. این دیگر در آن منطق نیست، در این منطق هست. برای آن برهان دارید. این هم استدلال می‌کند و این روش و افزوده‌ای بر روش‌شناسی دارد که آثار آن در هستی‌شناسی، خداشناسی، انسان‌شناسی و بعد در انسان‌سازی و جامعه‌سازی و تمدن‌سازی. منتهی مراتب آن باید با استدلال طی شود. این بحث است و باید که می‌گویند هیوم گفته و این‌ها نمی‌شود، بحث لفظ با لفظ نیست که لفظ «است» و «باید» از بود انتزاع نمی‌شود کرد. قرار هم نیست بکند، نیاز هم نیست بکند، اما حکمت عملی تابع حکمت نظری است. طبق همین قیاس منطقی ارتباط باید و نباید با است و هست و نیست روشن می‌شود.

می‌دانید این پاسخ بحث نسبت «هست» و «باید» هیوم را و بعد آثار آن در دیدگاه کانت را که باب حکمت نظری را در مفاهیم مهم الهیاتی بست و گفت عقل نمی‌تواند بفهمد، اثباتاً و نفیاً عاجز است و بعد حکمت عملی را مستقلاً با وجدان عملی شروع کرد بدون استدلال فلسفی. اخلاقی حرف زد اما دیگر آن اخلاق قابل استدلال نیست. آن حقوق بشر این‌طور است. اعتباراتی است که ریشه فلسفی و استدلالی آن‌ها زده شد. این طرف شما می‌دانید دست‌کم چهار یا پنج پاسخ منطقی به این مسأله گسست «باید» و «هست»، «توصیف» و «توصیه»، «حکمت نظری» و «حکمت عملی» داده شده است. حالا بعضی از آن‌ها را که دوست ما در آن جلسه اشاره کردند، بعضی از بزرگان و اساتید بحث «ضرورت بالقیاس» را مطرح می‌کردند. اصلاً شما لفظ «باید» را به کار نبرید. چطور می‌گویید که حرارت صد درجه آب را می‌جوشاند؟

حالا در حوزه اعتبارات اخلاق و حقوق می‌گویید رعایت این اخلاق، این نوع رفتار علت برای سعادت بشر است. همان‌طور که حرارت علت است برای جوشیدن آب، گرم شدن آب، این نوع رفتار علت برای سعادت بشر است. نسبت وسیله و هدف چه نسبتی است؟ نسبت ابزار با هدف چیست؟ نسبت «ضرورت بالقیاس» چیست؟ یعنی این در قیاس با آن، نسبت به آن، نسبت به آن هدف این ضروری است.

پس پایه‌های نظام سیاسی، فلسفی، تربیتی، اقتصادی را باید با هستی، با حقیقت عالم مرتبط کنیم و ارتباط آن را بفهمیم و روشن کنیم. نباید بین تکوین و اعتبار و قانون، بین حقیقت و هستی‌شناسی، انسان‌شناسی با نظام‌سازی و جامعه‌سازی و انسان‌پردازی، جامعه‌پردازی تباین و عدم تناسب یا حتی تقابلی باشد. نباید باشد یعنی به لحاظ منطقی نباید باشد وگرنه شما حاوی تناقض هستید. اندیشه سیاسی یا تربیتی بر مبانی هستی‌شناختی آن باید مبتنی شود. آن وقت آن اندیشه سیاسی، فلسفه سیاسی، نظام فکری سیاسی یا اقتصادی یا چه چه از درون آن باید و نبایدهایی در حوزه مدیریت عینی روزمره استنتاج و اجتهاد می‌شود. مثلاً تنظیم جمعیت بکنیم؟ نکنیم؟ چرا؟ چقدر؟ چگونه؟ روابط اقتصادی بین‌الملل داشته باشیم؟ با چه کسانی؟ با چه معیاری؟ جنگ و صلح، مسائل امنیت ملی، عدالت‌خواهی، روابط بین‌الملل چه کنیم یا چه نکنیم؟ این‌ها همه قابل استنتاج از آن مبانی هستند. ولی البته همین‌طور نیست. ماهی را هم بخواهید از اقیانوس بگیرید، مروارید را هم بخواهید از دل صدف صید کنید، باید تلاش کنید، برنامه‌ریزی کنید، غواصی کنید ولی هست. هر نوع نظام رسانه‌ای، نظام تعلیم و تربیت، نظام روابط بین‌الملل با هر هستی‌شناسی، جهان‌بینی، انسان‌شناسی قابل جمع نیست. نمی‌تواند کسی هم به این تفکر معتقد باشد، بعد در حوزه سیاست و اقتصاد رویکردهای لیبرالیستی یا کمونیستی یا فاشیستی یا آن‌ها را به کار ببندد. بگوید من جداگانه مسلمان هستم، نماز می‌خوانم، روزه می‌گیرم، حجاب دارم، حج می‌رود، و... ولی وقتی می‌آید مجلس و دولت و رسانه و تدریس و تحقیق، آن هستی‌شناسی، آن خداشناسی ربطی به این‌ها دیگر ندارد. اینجا شروع می‌کنید همین حرف‌هایی که مادیون می‌گویند همان‌ها را متعبدانه عیناً بلغور کنید و ترجمه و تکرار کنید.

این عناصر و مؤلفه‌هایی که مثلاً در حکمت متعالیه، اصالت وجود چه ارتباطی دارد با مثلاً اندیشه سیاسی، نظام سیاسی؟ حرکت جوهری با هر نوع نظام سیاسی مثلاً سازگار است؟ نه دیگه. کاملاً نوع نگاه‌ها تفاوت می‌کند. ولایت حکیم. این اندیشه سیاسی محوریت آن وقتی چرا ولایت حکیم می‌شود؟ چرا مردم‌سالاری آن دینی باشد؟ برای این که این اصل ولایت را و مشروعیت را نقطه آغاز، چشمه مشروعیت، سرچشمه آن ولایت خداست و شریعت اوست. ولایت پیامبر تجلی اوست، ولایت امام معصوم، اهل بیت تجلی و تداوم اوست. در عصر غیبت ولایت عالم عادل با تقوای پاسخگوی زاهد مدیر فلان و فلان این صفاتی که می‌آورند، این‌ها ادامه او است، باید در همان راستا باشد. شما نمی‌توانید یک نظام سیاسی در نقطه مقابل ولایت خداوند بسازید. بحث‌های نظری از عدالت تعریف بکنید، بعد نحوه مدیریت اقتصادی‌تان در تعارض با او یا بی‌ارتباط با آن حرف‌ها باشد. بگویید ما موقع صحبت و نمی‌دانم سخنرانی ایام مذهبی و این‌ها دینی می‌اندیشیم و حرف می‌زنیم، اداره خانواده، نسبت درون خانواده یا با محله، همسایگان یا با همکاران یا چه و چه در حوزه حکومت و دولت و پارلمان و قانون‌گذاری و قضاوت و این‌ها دیگر به این مبانی کاری نداریم. نمی‌شود. این تناقض است.

حرکت جوهری یا اصالت وجود چه ارتباطی با قانون‌گذاری و اعتبارات دارد؟ پاسخ این است که همان ارتباطی که ولایت تشریعی با ولایت تکوینی دارد. یعنی شما ولایت تشریعی را باید بر ولایت تکوینی مبتنی کنید. یعنی جهت حرکت هستی و غایت و فلسفه وجودی انسان، این باید نشان دهد که عقربه‌های شما در مدیریت سیاست و اقتصاد و خانواده و رسانه و این‌ها به کدام سمت باشد. تربیت بدنی، ورزش، تفریح، سرگرمی چگونه؟ با کدام جهت‌دهی بروید؟ با کدام جهت‌دهی نروید؟ مثلاً اصالت برنده شدن ولو با تقلب و مصرف مواد و خیانت در داوری و پارتی‌بازی و این‌ها، در این منطق ورزش این تعریف را ندارد. ورزش کارکرد آن یک) نشاط، سلامت بدن، دو) رقابت سالم، شکوفایی استعداد، و... از این قبیل است. این هدف ورزش این است. آن هدف در آن نظام ورزش همان است. این‌ها ارزش آن‌ها فرق می‌کند. روش آن‌ها هم گاهی فرق می‌کند. کارهایی آنجا مباح است، اینجا مباح نیست. کارهایی اینجا درست است، در آن منطق می‌گویند درست نیست. دیدید تأثیر دارد. یعنی اصلاً هر نوع تشریعی ولو تشریع بشری، هر نوع باید و نباید و اعتبارات حتماً در راستا و منطبق بر تعریف تکوینی است. ولایت تشریعی خود خداوند هم مبتنی بر ولایت تکوینی او است. چرا خدا برای ما ولایت دارد؟ می‌تواند برای ما شریعت و قانون بفرستد؟ باید و نباید به ما بگوید. چرا مولا و ولی ما است؟ چون خالق و مالک و ربّ ما است. یعنی چون در واقعیت چنین رابطه‌ای هست در اعتبارات چنین باید و نبایدهایی طرح می‌شود. هر کسی حق ندارد باید و نباید به ما بگوید. چون او خالق است، این توصیف.

حالا توصیه، باید و نبایدهای او منطقی و معقول است که اطاعت شود. او حق قانون‌گذاری دارد. اعتبار دارد اما مبتنی بر واقعیت است. انسان حکیم، انسان عالم عادل، انسانی که دنبال خودش نیست و خدامحور است، او می‌تواند در راستای عدالت اجتماعی و خدمت به خلق حرکت کند. کسی که در نفس خودش بر خودش ظالم است و ظلم می‌کند و ما به خودمان ظلم می‌کنیم، چطور می‌خواهیم به دیگران ظلم نکنیم؟ من اگر عادل نباشم، در حوزه رفتار فردی چطور در حوزه اجتماع و حکومت می‌توانم عادل باشم؟ اصلاً جوهره این نفس با این نفس عادل و ظالم و عالم و جاهل فرق می‌کند. این امتیاز بر او دارد. این می‌تواند به او بگوید باید و نباید، او نمی‌تواند به او بگوید باید و نباید. یعنی شما یک وقتی می‌گویید ملک و ملکوت هست و اصالت را به ملکوت می‌دهید، آن ‌وقت در حوزه سینما و هنر ارزش‌ها و روش‌ها و اولویت‌ها و درست و نادرست آن، تشویق و تنبیه شما یک جور است. اگر نه اصالت را به ملک دادید یا اصلاً ملکوت را کلاً انکار کردید، قطعاً این هنر و این سینما و این رمان یک جهت‌گیری دیگری پیدا می‌کند. این اصالت شهوت، اصالت مشتری پیدا کردن، شهرت، ثروت می‌شود. برای جایزه هر کاری را حاضرید بکنید، هر کتابی را بنویسید، هر فیلمی را حاضرید بسازید. کثیف و تمیز ندارید، هنرمند ارزشی و غیر ارزشی ندارید. این حرف‌ها را می‌زنید و این کارها را می‌کنید ولی در آن راستا نمی‌توانید این کار را بکنید. به طور دیگری باید عمل کنید. آزادی و گفتگو و بحث آزاد را باید بدهید اما نمی‌توانید بیت‌المال و منابع ملی را صرف تقویت جریان‌هایی بکنید که بر ضد منافع ملی هستند. منابع ملی باید در خدمت منافع ملی باشند نه علیه آن.

این مسائل در عین حال که خیلی روشن و واضح است، مقداری آن را پیچیده کرده‌اند و بعضی از گفتن این حرف‌ها تعجب می‌کنند، در صورتی که باید از نگفتن این‌ها و نفهمیدن این‌ها تعجب کرد. اصول علم عقلی به اصول علم شرعی یعنی شریعت برمی‌گردد. فروع آن، باید و نبایدهای آن به فروع شریعت، به باید و نبایدهای شرعی برمی‌گردد. یک وقت شما در نسبت عقل و شرع می‌گویید عقل شرع باطن است و شرع عقل ظاهر است. خب نگاه‌تان نسبت به عقل و شرع همین است. خب این می‌دانید چه آثاری در حوزه مدیریت و تربیت و دولت و این‌ها دارد؟ تا یک وقتی که بگویید اصلاً عقل و شرع ارتباطی ندارند یا تناقض دارند. تعریفی از عقل ارائه می‌دهید و تعریفی از شرع. این کلاً جهت‌گیری دیگری پیدا می‌کند. شما مثلاً قوای عقلی انسان را چطور تحلیل می‌کنید؟

مثلاً فرض کنید ملاصدرا بحث می‌کند، می‌گوید ما عقل نظری و عقل عملی داریم. عقل نظری ما را به بالاترین حقایق متعالی این عالم آگاه می‌کند. ما را به آن‌ها متصل می‌کند. ما تحت تأثیر آن‌ها قرار می‌گیریم. متأثر از آن‌ها می‌شویم. بعد عقل عملی زاویه‌ای است که نفس انسان به سمت پایین برقرار می‌کند. در مرتبه پایین‌تر از خودش اثر می‌گذارد. در حکمت نظری اثر می‌پذیرید از بالاتر. در حکمت عملی اثر می‌گذارید بر پایین‌تر. فعل می‌سازید، تصرف می‌کنید. بنابراین هم توصیف است، هم توصیه است و هم تصرف است. عدالت را، طهارت را، فضائل اخلاقی، اخلاق شخصی نتیجه عقل عملی است.

خب، از آن طرف آگاهی به این که ما چگونه خداوند را بیندیشیم، چگونه خداوند را مشاهده کنیم، چگونه با او ارتباط برقرار کنیم، با او چه بگوییم، چگونه بگوییم، نماز چیست، چگونه است، زکات، جهاد، حج، معاملات، سیاست مدن، سیاست‌های مدنی اجتماعی، حقوق بشر، باید و نبایدها، چه اجتماعیات، این‌ها. علم به این‌ها محصول علم به آن دسته اول است، یعنی آن عقل نظری. آن دین، آن ایمان، آن نوع باورها. اگر توحید و معاد و نبوت و عدل را پذیرفتید و آنجا فهمیدید، حالا باید و نبایدهای شما، سیاست شما، اقتصاد شما، خانواده شما، رسانه شما، سیاست خارجی شما این‌ها یک جهت‌گیری پیدا می‌کند. اگر نپذیرید یک جهت‌گیری، اگر شک دارید، تردید دارید، یک جور دیگری می‌شود، تذبذبی در عمل شما دیده می‌شود. اما این‌ها را نباید تفکیک بکنید.

صدرالمتألهین، ملاصدرا می‌گوید عقل نظری روح عقل عملی است. او اصل است، عقل عملی فرع است. آن هست و نیست‌ها اصل هستند، این باید و نبایدها فرع آن‌ها است. آن مخدوم است، این خادم است. یعنی حکمت عملی در خدمت تحقق آن‌ها است که درست بودن آن‌ها، حقیقت بودن آن‌ها و مفید بودن آن‌ها برای حال انسان در حکمت نظری فهمیده و اثبات می‌شود.

بنابراین سیاست‌های مدنی و سیاست مدن در ذیل شریعت، مرتبط با شریعت، متصل به شریعت تعریف می‌شود. یعنی شما سیاست سکولار و لائیک، دولت غیر دینی را طبق این نوع انسان‌شناسی نمی‌توانید بپذیرید. باید در برابر آن مقاومت کنید. با استبداد طاغوت و دیکتاتور هم همین‌طور، آن هم با آن نمی‌سازد. اصالت دادن به اهواء جمعی بدون هیچ منطق و چارچوب و معیار، آن هم نمی‌توانید بپذیرید. لیبرال دموکراسی را هم نمی‌توانید تن بدهید. و به چه چه ... چه مسیری می‌توانید؟ یعنی وقتی ایشان اقسام علم را طبقه‌بندی می‌کند و به سیاست که می‌رسد، می‌گوید جزء علوم عقلی است. جزء علوم عقلی است، برمی‌گردد به آن آگاهی‌هایی که مربوط به فروع شرع هستند. بله، یعنی چه؟ یعنی ایشان دارد می‌گوید سیاست حتماً باید شرعی باشد و در سایه و در ذیل شریعت باید تعریف شود. سیاست دینی باید باشد. یعنی سیادت و مرجعیت با شریعت است و سیاست اعتبارات و برنامه‌ریزی‌های سیاسی و قانون‌گذاری‌های ریز و جزئی همه این‌ها باید زیر آن خیمه صورت بگیرد. یعنی داخل، حالا به قول این جریان‌های نیست‌گرایی و معرفت‌شناسی به این تعبیر، باید در پارادایم توحیدی و اسلامی شما سیاست و اقتصاد را نظراً و عملاً بحث کنید، توصیف کنید و توصیه کنید. چنان که مارکسیسم می‌گوید باید در پارادایم مارکسیستی بیایید، لیبرالیسم هم می‌گوید باید در پارادایم سرمایه‌داری بیایید، اصالت لذت و... حالا تعبیر پارادایم را گفتم برای این که مقداری مفهوم‌تر شود وگرنه خود تعبیر پارادایم و اپیستمه و گفتمان و این تعابیر این‌ها همه باید دقت‌هایی کرد که کجا به کار برود و کجا به کار نرود.

شریعت روح شد، سیاست و مدیریت، اقتصاد این‌ها می‌شود جسد این روح. این جسد، این بدن بدون آن روح مرده است. انسان، جسم انسان بدون آن بعد معنا و ارتباط آن با ملکوت عالم و ملکوت خود انسان یک مرده متحرک است. مثلاً شما مفهوم اسلامی از سعادت را اگر برهان برای آن آوردید و پذیرفتید، نگاه شما به انسان و دنیا و آخرت چیز دیگری می‌شود. شما اگر پذیرفتید «اَلدُّنْیَا مَزْرَعَهُ الْآخِرَهِ». این حرف خیلی مهم است. نسبت دنیا و آخرت، تفکیک‌پذیر نبودن این‌ها، مزرعه بودن این برای آن یعنی چه؟ اینجا کشت می‌کنید، آنجا محصول برمی‌دارید یعنی چه؟ ارتباط علّی، علت و معلولی بین آنچه در عالم ماده می‌کنیم با آنچه در عالم روح به آن می‌رسیم یا از آن فاصله می‌گیریم. خب این‌ها را اگر پذیرفت،

ملاصدرا می‌گوید ولایت فقیه حکیم درست است چون این نسبتی بین حکمت نظری و عملی است. یعنی فقیهی که فقط فقه می‌داند، توصیه‌های اسلامی را می‌داند، توصیفات اسلامی و انبیائی را نمی‌داند. حکمت نظری وارد آن نیست، فقط حکمت عملی، ملاصدرا یک جایی تعبیر می‌کند، این‌ها نمی‌توانند منطقاً ولایت داشته باشند چون پای آن از این جهت می‌لنگد.

ملاصدرا می‌گوید جامعه مثل انسان است. انسان (فرد) چگونه است؟ یک انسان بعد حیوانی دارد، بعد عقلانی هم دارد. جامعه هم همین‌طور است. بعد حیوانی دارد، بعد عقلانی دارد. آن‌ وقت سیاست اگر می‌خواهید متعالی و متعالیه باشد، با یک جامعه انسانی، با جامعه‌ای که می‌خواهد انسان باشد، تناسب دارد. جامعه‌ای که نخواهد انسان باشد، طبیعی است این باید و نباید به درد آن نمی‌خورد. کسی که می‌گوید من اصلاً نماز و روزه و حجاب و ظلم‌ستیزی و مرگ بر ظالم و این حرف‌ها چیست، مثلاً این‌ها را نمی‌خواهم، روشن است وقتی که نگاه شما نگاه صد درصد مادی است، تعریف شما از انسان یک حیوان لذت‌طلب است، روشن است که یکسری باید و نبایدها را اصلاً قبول ندارید. اصلاً آرمان برای چیست؟ مسأله اصلی شما شکم می‌شود و دیگر به شرف و شعور کاری ندارید. در حالی که در نگاه دینی شکم، شرف، شعور هر سه تا مهم است. سه «شین» است نه یکی. و دولت و حکومت هم نسبت به همه این‌ها مسئولیت دارد. خود فرد هم مسئولیت دارد.

اگر حقایق را درست تنظیم نکنید، نیازهای سیاسی را با آن‌ها مرتبط نکنید، نیازهای حقوقی و اقتصادی را حق مدیریت، حق تشکیل دولت، حق امامت و رهبری ندارید. نظام سیاسی را باید طوری برنامه‌ریزی کنید که اولاً آن بعد فرهنگی تربیتی، بعد عقلانی اخلاقی آن ، بعد انسانی آن. بعد بعد بهداشت و درمان و سلامت. بعد بعد رفاه و امنیت و چه و چه و توسعه و پیشرفت اقتصادی آن.

فلسفه صدرایی، همه فلسفه‌ها هر کدام در ساختار خودشان همین‌طور هستند. فلسفه صدرایی، اصالت وجود و تشکیک در وجود و اشتداد وجودی و چه ربطی با فلسفه سیاسی دارد؟ در حکمت نظری که بحث علیت است، بحث آفرینش جهان است، بحث مشائی بحث مقولات است. در حکمت متعالیه وحدت وجود با تعریف خاصی، چندین تعریف دارد، توصیف الهیاتی می‌شود. یا اصالت و اشتراک وجود. خب این‌ها آثار و لوازمی دارند که با یک دو سه واسطه آن ‌وقت بله در اقتصاد، در رسانه، در هنر، در سینما قطعاً اثر دارد. نتایج این نظر است نه نتایج آن نظر.

فرض بفرمایید شیخ‌الرئیس نظام طبقه‌بندی در همان طبیعیات الهیات منطق ریاضی، قبل از آن فارابی، قبل از آن کندی. بعد جناب شیخ‌الرئیس آمد این‌ها را روی هم رفته تدوین کرد، یک پروژه، یک مجموعه منسجمی شد، حکمت سینوی شد. خب، می‌گویند حکمت مشاء ریشه آن مثلاً به روش‌شناسی ارسطویی برمی‌گردد. بعد امثال سهروردی و حکمت اشراق را می‌گویند حکمت حقیقی این است، حکمت ذوقی و علم‌الانوار، نورشناسی است در واقع هستی‌شناسی. تأکید آن‌ها روی شهود و ذوق باطنی وزن آن به اندازه تأکید ابن سینا نیست. یک تفاوت‌هایی در نوع وزن دادن به این‌ها و روش‌شناسی یک جایی پیدا می‌شود. مثلاً فلسفه صدرایی، حرکت جوهری یک نوع قهری دارد، یک حرکت جوهری ارادی هم داریم. آن که غیر ارادی است بر کل هستی مسلط است، پروژه کل هستی است.

اما حالا ما از آن حرکت جوهری که ارادی نیست، چه‌جوری به سمت حرکت جوهری ارادی که با تهذیب نفس و علم و ایمان و عمل صالح به وجود می‌آید، چه‌جوری آن تکامل ذاتی و جوهری غیر ارادی را ارادی کنیم؟ آن ‌وقت این چه آثاری دارد؟ با چه استدلال و توضیحی حرکت جوهری، حرکت ذاتی می‌تواند یک سیرورت خاص باشد، یک نوع شدن ویژه‌ای باشد. این حرکت جوهری ارادی در باب انسان مطرح می‌شود که می‌تواند با تدبیر، با تعلیم، تربیت و سیر و سلوکی که انجام می‌دهد در زندگی خودش، هدف‌گیری‌هایش را ارتقا دهد، روش‌ها و ارزش‌های متعالی‌تری را انتخاب کند، اهداف درست‌تری، هدف درست‌تری را. آن ‌وقت انسان می‌تواند با اراده خودش جوهر خودش را تغییر دهد، ذات خودش را تغییر دهد. ما گرگ هستیم، می‌توانیم فرشته شویم. یعنی هر کسی دارد خودش را می‌سازد. هر کسی خودش را می‌سازد اما این ساختن خود، این خودسازی مستقل از خداوند و اراده او نیست. این خودش جزء مشیت الهی است.

اراده تکوینی و اراده تشریعی. آن چارچوب تکوینی وجودی ما است که نمی‌توانیم تخلف کنیم. این یکی چرا، می‌توانید تخلف کنید و تو باید تصمیم بگیری که تخلف می‌کنی یا نمی‌کنی؟ هیچ کس دیگری به جای تو و برای تو تصمیم نخواهد و نباید بگیرد. اگر حرکت جوهری ارادی را پذیرفتید، آثاری دارد در اخلاق و تعلیم و تربیت. یک گام آن‌ورتر در حوزه حقوق بشر، تکلیف، وظیفه و حق. کمی، یک قدم کوچک بعدی آثار آن در حوزه سیاست، اقتصاد، تمدن، توسعه، رسانه، هنر، سینما، این‌ها روشن می‌شود. روابط بین‌الملل چگونه باید باشد، چگونه نباید باشد. این است قضیه. پس شما از مبانی فلسفی، یعنی از مثلاً حرکت جوهری در حوزه نظر با دو سه تا واسطه یک دستور عمل، نسخه عملیاتی امروز و اینجا بیرون می‌آورید. چون اصالت وجود هم حتی شما ملاحظه کردید، خود آن هم همه مراتب وجود را شامل می‌شود. حتی اعتبارات را چون اعتبارات هم موجود هستند. وجود اعتباری هم در ذیل وجود قرار می‌گیرد مثل وجود حقیقی و در راستای آن.

لذا او می‌گوید اعتبار و حقیقت هر دو را ما در ذیل اصالت وجود برایتان توضیح می‌دهم که چطور است و با تعالیم انبیاء سازگار است. بعد مثلاً سراغ اشراقیون می‌آید.

خب شیخ اشراق؛ ایشان در مراحل اول مشائی است یعنی استدلال‌های او، بحث‌های او در حوزه منطق، طبیعیات، الهیات عمدتاً مشائی و سینوی است بعد از مدتی به خصوص وقتی که اشکالات و احتجاجات غزالی و امثال غزالی را علیه فلسفه می‌بیند، شیخ اشراق برای این که اشکالات مثلاً غزالی به ابن سینا را دور بزند، روش‌شناسی اشراقی را مطرح می‌کند. بعد باز مشکلات و موانعی پیش می‌آید که تا مثلاً می‌گویند ملاصدرا حکمت متعالیه خواست برای یک نوع همگرایی فکری مشائی و اشراقی و کلامی و عرفانی را در یک صورت‌بندی جدید، این‌ها همه قابل جمع هستند و خیلی از تناقض‌ها و تعارض‌های آن‌ها قابل حل است. که حالا اینجا چه مقدار واقعاً حل شده و چه مقدار نشده، دیگه اختلاف است.

منتقدین ملاصدرا و حکمت متعالیه که طبیعتاً فقط هم مخصوص ملاصدرا نیست. منتقدین و مخالفین می‌گویند چیزهایی را با هم جمع کردید که قابل جمع نیست. التقاط است. تفسیر به رأی است البته موارد خاصی نه همه موارد. شاگردان مکتب حکمت متعالیه می‌گویند نه، تمام این موارد قابل توضیح است که این تفاوت، ظهور اولیه است، عادات ذهنی است، تفسیر نادرست است، کاملاً با هم قابل جمع هستند. گفت من امتیازات مشائی و اشراقی و این‌ها همه را دارم. یک صورت جدیدی از استدلال را در این حکمت متعالیه من بازسازی می‌کنم. صورت‌بندی جدیدی که مزایای آن‌ها را دارد، نقاط ضعف آن‌ها را نداشته باشد. آن ‌وقت نتیجه آن هم یک فلسفه سیاسی خاصی می‌شود، فلسفه اقتصاد خاصی می‌شود، فلسفه حقوق خاصی می‌شود. آن هم غایت‌گرا است. آن هم نهایتاً غایت آن را توی هستی‌شناسی تعریف کرد. آن غایت چیست؟ این که هر چه خلیفه‌الله‌تر، خلیفه‌تر بشویم. هر چه آیینه‌گی ما نسبت به صفات جمال و جلال الهی بیشتر بشود. تنعم هر چه بیشتر به فیض خداوند، و وصول هر چه بیشتر به جوار خدای متعال. این را در سیاست هم باید تعقیب کنید، در تربیت، در خانواده، در اخلاق هم همین‌طور است.

این گسست حقیقت و اعتبار و توصیف و توصیه، این‌ها از بیماری‌های منطقی و معرفت‌شناختی است که عمدتاً در اندیشه‌های هم فلسفی و هم سیاسی غرب قرون اخیر اتفاق افتاد و از آن نتوانستند خلاص شوند. هر چه جلو آمدند بیشتر تعمیق شد. هیوم یک بخشی از این گودال را می‌کَند. قبل از او دیگرانی، بعد کانت یک جور دیگری، اهداف آن‌ها هم فرق می‌کرد ولی نتیجه در راستای هم شد. تا امروز که به جریان‌های پست مدرن و شکاکیت می‌رسیم که می‌گوید اصلاً در هیچی داوری نمی‌شود کرد.

یا فرض بفرمایید در حوزه علم‌النفس و نفس‌شناسی. در مبنای صدرایی می‌گوید نفس از سنخ وجود است و انسان مرتبه وجودی خودش را یعنی هویت خودش را خودش تعیین می‌کند که چه باشد، چه چیز باشد، چه کسی باشد. طبق همین نگاه صدرایی هم انسان از ابتدا یک هویت مشخص نهایی ندارد. قبول کردید آثار بسیاری در عرصه‌های گوناگونی دارد در حوزه زندگی اجتماعی.

حالا انسان نفس دارد. از آن طرف وارد حیات اجتماعی و حوزه اعتباریات می‌شود. خب حالا یک از یک طرف قائل به حرکت، حرکت و تحول ذاتی، جوهری هستید از یک طرف اراده انسان را چطور معنا می‌کنید؟ مسأله جبر و اختیار و خواستن و نخواستن و این‌ها. تشکیک و مراتب وجود و مراتب ارزش‌ها را چطور؟ آن ‌وقت این‌ها چه نسبتی با زمان و مکان پیدا می‌کنند؟ چه نسبتی با اخلاق عملی ما پیدا می‌کنند؟ خب اینجا انواع و اقسام ضوابط و شرایط مطرح می‌شود که هر کدام از این‌ها یک جهت‌گیری خاصی را اقتضا می‌کند و به زندگی جمعی و اجتماعی یک هویت و معنای دیگری می‌دهد که پویا باشد یا نه با چه هدف‌گیری؟ حوزه مثلاً وجودشناسی، هستی‌شناسی، انتولوژی و اصالت وجود، مراتب وجود، تشکیک و اشتداد در وجود. این بحث نظری فلسفه را از یک بن‌بستی خارج می‌کند. بعد از این در حوزه سیاست چطوری نتیجه می‌گیرید؟ یک نتیجه قطعی آن، توضیح استدلالی این است که چرا دین از سیاست نمی‌تواند جدا باشد؟ چون جسم و روح ما، حیات دنیوی و حیات اخروی ما از هم به هیچ وجه جدا و مستقل نیست. آن‌وقت یک نظام فقهی جدیدی، منسجمی اما کاملاً الهی، مبتنی بر قرآن و سنت، موافق با او و متناسب با او به وجود می‌آید. اسم آن را می‌گذارد ما از این نظام فلسفی مثلاً متعالیه نظام سیاسی استنتاج کردیم. یک علم اخلاقی متناسب با این بیرون می‌آید؛ و قدرت اعتباری در زندگی اجتماعی خودش یک درجه است از درجات قدرت. چون خود قدرت هم مصاحبه با وجود است. مراتب قدرت، مراتب وجود است. تشکیکی است. خود قدرت اعتباری هم یک رتبه‌ای است و درجه‌ای است از قدرت و درجات گوناگون قدرت از هم منقطع و منفصل نیستند و لذا وجود اعتباری و وجود حقیقی تفکیک نمی‌شوند. پس قدرت حقیقی و قدرت اعتباری هم نباید از هم تفکیک شوند.

شما با روش استدلالی و عقلی مبانی را آمدید بیان کردید. بعد یک توصیف و توضیحاتی در نسبت با قدرت و دولت و سیاست و زندگی اجتماعی پیدا می‌کند. بعد هم بر آن اساس حالا اصلاح و افساد معنا پیدا می‌کند و توصیه‌ها متناسب با آن شکل می‌گیرد و نفس‌شناسی، وجودشناسی، ما بعدالطبیعه هر طور تعریف شود یک مدلی از نظام سیاسی و اقتصادی و تعریفی از توسعه و پیشرفت در حیات دنیوی و اخروی در دین و دنیای مردم به وجود می‌آید. آن‌ها با این بنیان‌ها سازگارند. هر طور در آن انسان‌شناسی انسان را تعریف کردید، مثلاً آن علم‌النفس فلسفی که پذیرفتید، علم سیاست و اخلاق و تدبیر منزل شما و فلسفه سیاسی شما تغییر می‌کند. همین الان که این را عرض می‌کنم، در ذهن شما ممکن است ده‌ها مورد، آن‌ها که آشنا با فلسفه‌های مختلف هستند، شاید مثال برای این پیدا بکنند. مثلاً در فلسفه صدرایی نفس و بدن اصلاً دو چیزی که دوپارچه نیستند، یک ارتباط آن‌ها ذاتی است و یکپارچه باید دیده شوند.

حدوث نفس، آغاز آن جسمانی است، بقای آن روحانی است. این ظاهراً بحث انتزاعی در مورد انسان شده است. اما این اصلاً تعریف آن از بدن، بهداشت بدن، سلامت، نسبت آن با روح، نفس، مسأله توسعه، پیشرفت، آبادی، امنیت، کرامت، این‌ها اصلاً همه اثر دارد. یعنی هر اتفاقی برای جسم می‌افتد، برای نفس هم دارد می‌افتد و بالعکس، در فلسفه پزشکی تأثیر می‌گذارد. در نحوه روان‌شناختی، روان‌درمانی تأثیر می‌گذارد.

نظریه‌هایی متولد می‌شود که در قلمرو علوم اجتماعی و علوم سیاسی، فضاهای جدید، ظرفیت‌های جدیدی را باز می‌کند. منت‌ها خب، این احتیاج دارد به این که صدها و هزاران نفر متفکر و محقق و ده‌ها نابغه بیایند و در طول قرن‌ها این‌ها را بسط بدهند و گسترش بدهند و بگویند با آن مبنا، این نتیجه را هم می‌شود گرفت. مثلاً در رابطه با سینما و تئاتر. زیبایی‌شناسی. آن یکی هم همین‌طور است.

مثال دیگر، بحث اتحاد عاقل و معقول، عقل و عاقل و معقول. این هم یک بحث معرفت‌شناسی است، هم روان‌شناسی، هم نفس‌شناسی، هم هستی‌شناسی و هم آثاری در حوزه تعلیم و تربیت و همه فروع در علوم انسانی و اجتماعی دارد. هم آثاری در علم‌الاجتماع و علوم اجتماعی دارد. ملاصدرا یک نگاه سیستمیک به عقل دارد. می‌گوید امکان دستیابی به حقیقت و مراتب حقیقت با چه کیفیتی، انسان می‌تواند با شیوه‌های مختلفی به این حقیقت نزدیک شود و حتی به بعضی از این حقیقت‌ها برسد و این را یک توضیح معقول استدلالی هم برای آن ارائه می‌کند. آن ‌وقت می‌گوید یکی از این راه‌ها و توضیح می‌دهد که چرا خطاناپذیر است، وحی است. یک رتبه دیگر مثلاً مکاشفات عرفانی با شرایط خاص. یک بخش آن مشاهدات بیرونی و ظاهری، مطالعات تجربی و آزمایش و این‌ها است. هر کدام از این‌ها به بخشی و سطحی از حقیقت ما را می‌رساند و می‌تواند برساند.

خب، این فضای معرفت را، سطوح و لایه‌های معرفت را سه‌گانه و به یک اعتبار چهارگانه، این‌ها را همه را در راستای هم می‌بیند و منسجم می‌بیند. طبیعی است که در این نگاه، با این مبنای صدرایی، اصلاً نزاع عقل و وحی، نزاع علم با فلسفه، نزاع کلام با فقه دیگه اصلاً معنی ندارد، معنی پیدا نمی‌کند. چون این‌ها همه مراتب و ابعاد یک حقیقت هستند. این دارد آن بعد آن را توضیح می‌دهد. این به این بعد، این با این روش به این سطح آن می‌رسد، آن با این سطح آن می‌رسد و از این قبیل.

بحث حقیقت و اعتبار، نسبت هست و باید کلاً در این حوزه یک جوری دیگری اصلاً دیده می‌شود. اصلاً آن مشکل پیش نمی‌آید. درست است، زندگی اجتماعی اعتباری است ولی اعتبار هم سطحی و رتبه‌ای از واقعیت و حقیقت و وجود است. اشیاء تشکیکی می‌شوند. نفس (انسان) هم در این دیدگاه ابتدا مادی است و کم‌کم مراتب وجودی را طی می‌کند و ابعاد معنوی پیدا می‌کند. خب، حالا نتیجه بعدی آن ساختمان سیاسی دولت است. آن هم مراتب تکامل و تعالی دارد. از مراتب پایین کمال در سیاست و اقتصاد شروع می‌کنید و نیازهای مادی جسمانی انسان، شهروند را باید حتماً تأمین کنید. غذا، آب، مسکن، بهداشت، امنیت، ازدواج و... باید کمک کنید. تا اینجا آن با حیوانات دیگر فرقی ندارد. اما زمینه حالا برای ارتقا آماده شد. این گسترش کمّی و افقی بود. حالا برای ارتفاع، عمقیابی انسان و صعود به مراتب عالی‌تر. اینجا است که دنیا بدون دین فایده ندارد. علوم دنیوی بدون دین‌شناسی معنا ندارد.

در انسان‌شناسی صدرایی، انسان بی‌نهایت قابلیت دارد، اصلاً تمام نمی‌شود. خب، در حوزه سیاست، مدینه فاضله یک تعریفی پیدا می‌کند. جامعه، دولتی درست است که بیشترین بستر را ایجاد کند برای این که نفس انسان‌ها هر چه بیشتر به کمالات و برترها و برترین‌ها اعلا و ارتقا پیدا بکنند. وگرنه اگر فقط نان، مسکن، آزادی آن را تأمین بکنید اما رشد معنوی و عقلانی نکند، این تناسبی با این دستگاه ندارد. از آن طرف اگر بگویید ما به نیازهای جسمانی شما کاری نداریم، ما می‌خواهیم به روح شما برسیم. این هم غلط است. این هم با این مبنا سازگار نیست. چون اصلاً جسم و روح این‌جوری تفکیکی بین آن‌ها نیست، چه رسد به تقابل.

وقتی یکی می‌گوید آقا هدف حکمت چیست؟ حکمت متعالیه را به ارکان خودش، ابعاد، مؤلفه‌های داخل آن تجزیه می‌کند. می‌گوید حکمت نظری معرفت هستی است. برای چه؟ برای هر چه شبیه‌تر شدن به خداوند، خداگونگی، خداگونه شدن. یعنی برای تخلق به اخلاق خداوند، اخلاق الهی، برای اتصاف به اوصاف جمال و جلال الهی، صفات الهی. خب، تشبه به خداوند اینجا یک معنایی پیدا کرد. خدا شدن نه، اما خداگونه شدن چرا. این می‌شود آن تخلق و می‌شود خلیفه‌اللهی، خلیفه شدن. خب، این را در متن هدف خلقت تعریف کرد. این جزء غایت و حکمت و فلسفه خلق انسان و زندگی او می‌شود. اولین چالش در حوزه نظر، موانع آن برطرف شود. بعد چالش‌هایی در حوزه عمل پیش می‌آید.

مثلاً یک نظریه انتزاعی دارید، در حکمت نظری می‌گویید وحدت و وجود مساوق همدیگر هستند. خب حالا مساوقت یعنی چه؟ همراهی یعنی چه؟ مساوات یعنی چه؟ این چالش را چطوری ما باید حل بکنیم؟ حالا اصلاً پذیرفتیم. که چه؟ خب اگر وحدت و وجود مساوق هم باشند، حالا الان به من چه؟ این آیا در مسأله آموزش و پرورش، سیاست خارجی، رسانه، هنر و... آثاری هم دارد؟ بله، حتماً این اثر را دارد. وقتی می‌گفتید موضوع فلسفه وجود کلی مطلق، الموجود، «موجود بما هو موجود» است. بحث وحدت و کثرت، بحث ثبات و تغییر، بحث حدوث و قدم، این‌ها همه بحث‌های انتزاعی هستند. اما پذیرفتن هر نظری در این عرصه‌ها آثار مدیریتی، سیاسی و تربیتی دارد. البته فهمیدن آن و ارتباط برقرار کردن آن بحث دیگری است. سواد می‌خواهد، تحقیق می‌خواهد، دقت می‌خواهد، زحمت می‌خواهد. وقتی می‌گوید وحدت مساوق با وجود است، یعنی جزء مصادیق زیرمجموعه وجود است یک وحدتی این، نه، این مساوق با خود وجود است. یعنی چه؟ یعنی همان‌طور که وجود مقابل ندارد، عدم که چیزی نیست که بخواهد مقابل وجود شود. آن وحدت که مساوق با وجود است، آن هم مقابل ندارد، عدمی ندارد. مقابل وجود، ضد وجود می‌شود عدم، نقض وجود. مقابل وجود می‌شود عدم. آن وحدتی که در ذیل وجود است، آن مقابل دارد، می‌شود کثرت. وحدت و کثرت به آن معنا هر دو در ذیل وجود هستند، «موجود بما هو موجود» است که آنچه موجود می‌شود یا واحد است یا کثیر است. اینجا مثلاً می‌گوید من توضیح می‌دهم ملاصدرا که وحدت و کثرت از کجا به بعد معنا دارد و چه معنایی دارد. راجع به موجودات حقیقی بحث می‌کنید. دارید راجع به کدام بعد از موجود و وجود بحث می‌کنید؟

اگر با این مبنا کثرت و وحدت را، مراتب وجود را، اصالت وجود را تعریف کردید، به اعتباریات ارتباط پیدا می‌کند. در چه سطحی؟ نه، آن‌ها قبل از این بحث اساساً، نوبتی به این بحث آنجا نمی‌رسد. جامعه طبق این مبنای صدرایی مثلاً می‌توانید بگویید آقا جامعه، اصلاً هر چه که وجود دارد، وجود واقعی دارد، یک مرتبه‌ای از وجود است. می‌توانید بگویید اصلاً وجود جامعه هم موجود، وجود حقیقی است. واقعاً در خارج جامعه هست. این هم یک مرتبه‌ای از وجود است. منتهی وجود حقیقت مراتب دارد. پایین‌ترین مرتبه آن را مثلاً مرتبه حرفی است که ربط، رابطه محض و ربط محض مستقلی است. وجودات حقیقی هم همه در یک سطح و یکسان نیستند. هر کدام از جنبه‌هایی این قوی‌تر از آن یکی است.

اگر اصالت وجود و تشکیک و اشتداد وجودی را پذیرفتید، دیگر نباید توقع داشته باشید که کل وجودات همه از یک سنخ باشند. نه. بله جامعه هم وجود دارد اما وجود جامعه. قانون هم همین‌طور. اداره، مدیریت، همه این‌ها هستند. هیچ کدام از این‌ها معدوم نیستند. این‌ها وجود دارند. منتهی وجود ضعیف، وجود در مراتب. مرتبه وجودی این فرق می‌کند با مرتبه وجودی فلان.

خب، حالا این‌ها بخشی از توضیحاتی است که شارحین و تعلیقه‌نویسان و شاگردان مکتب حکمت متعالیه قدیم و جدید، از جمله این‌ها را بحث کرده‌اند. آنچه که بنده عرض کردم، یک اشاره مختصری به بعضی از این‌ها است در توضیح این مسأله و رفع این ابهام که این بحث‌های انتزاعی فلسفی چه ربطی به مشکلات ما دارد؟ چرا، کاملاً ربط دارد و قابل ارتباط است. وقتی که در علوم حقیقی پذیرفتید که با فیض وحی، انسان در ساحت فردی و اجتماعی باید و می‌تواند کامل شود و کامل‌تر شود. خب پس باید وقتی دارید از سیاست و اقتصاد و مدیریت هم حرف می‌زنید، بگویید نسبت آن‌ها با کمال و تکامل انسان چیست؟ آن سیاستی درست است، آن اقتصادی، آن رسانه‌ای، آن علوم انسانی‌ای درست است که نسبت آن را تعیین کند و بگوید نسبت تو با کمال و تکامل انسان چیست. اگر گفت من به تکامل اصلاً کاری ندارم، من فقط می‌خواهم این سیر شود، مرفه شود، لذت ببرد، تفریح کند، این‌ها. به تکامل من کاری ندارم. خب، این سازگار نیست با آن هستی‌شناسی و انسان‌شناسی. دقت کردید؟ چون این نمی‌تواند واسطه شود بین حق و خلق. از این طرف هم حتی نمی‌شود یعنی واسطه بین خلق و حق هم نمی‌تواند شود. نه از بالا به پایین می‌تواند وساطت کند و نه حتی از پایین به بالا وساطت کند. از همین حرف‌های ملاصدرا شما می‌توانید نتایج واضح در حوزه مدیریت بگیرید. اصلاً دارد، احتیاج به استنتاج هم ندارد، واضح است که در مقام وجود خارجی و تحقق مدیریت و ریاست و دولت، به چه معنا و چقدر مثلاً به مقبولیت اجتماعی و آرای اکثریت احتیاج دارید؟ و چه نسبتی بین آن است؟ و چرا؟ تا چه حد؟ اگر شما چه استبداد و چه دموکراسی داشته باشید که نسبت آن دولت و آن سیاست و توسعه را و آن برنامه‌ریزی را با کمالات معنوی، با افاضات خدای متعال، فیض وحی، و آن تعابیری که این‌قدر حکمت‌های الهی و دینی اهمیت دارد از جمله صدرایی، آن وقت این ارتباط را نتوانید تبیین کنید و توضیح بدهید، تو حق نداری دولتی در این جامعه بپذیری. این دولت غیر دینی و ضد دینی است. نمی‌توانید به اسم دولت اسلامی و دولت دینی با این عقاید و با این برنامه‌ها به صحنه بیایید. منطقاً، اخلاقاً، شرعاً حق ندارید.. یک چنین حاکمیتی نسبت آن با حاکمیت مثلاً دموکراسی لیبرال، دموکراسی چپ، چون دموکراسی مطلقی که وجود ندارد همه دموکراسی‌ها در چارچوب یک ایدئولوژی هستند. دموکراسی بماهو دموکراسی که نیست که در همه چیز هر روز همه اکثریت راجع به همه چیز رأی بدهند! اصلاً چنین چیزی نه ممکن است نه معقول است نه مفید است. دموکراسی در چارچوب لیبرالیزم است می‌شود لیبرال دموکراسی. در چارچوب سوسیالیزم می‌شود سوسیال دموکراسی، در چارچوب این ارزش‌ها و غایات اسلامی می‌شود اسلامیک. مردم‌سالاری دینی. اما وقتی شما در انسان‌شناسی تعریف کردید که انسان یک موجود مختار است، آگاهی‌بخشی باید باشد اما با آزادی و آگاهی باید این مسیر را بیاید. زندگی فردی و اجتماعی‌شان را خود مردم باید بسازند و تدبیر کنند. با اجبار و تحمیل نمی‌شود باید آگاهانه مسیر حق را بیایند تا اعتلاء و رشد پیدا کنند. همین نشان می‌دهد که جزو مبانی مردم‌سالاری است منتهی با تعریف دینی آن. از آن طرف اگر رها بکنید و هرج و مرج بشود یک موانع بزرگی در راه تکامل جوهری اختیاری انسان ایجاد می‌کند. بنابراین نباید باشد. چه باید باشد چه نباید باشد؟ آن ‌وقت مسأله به اصطلاح آن بعد سیاست کلی را با اجراییات جزئی، این‌ها را هم تفکیک می‌کند و تفکیک کرده است.

ملاصدرا راجع به همین هم بحث دارد که سیاست انسانی و سیاست الهی مثلاً و شرعی این‌ها با هم مرتبط هستند و این باید بر آن مبتنی باشد و در چارچوب آن باشد، اما عیناً یکی نیست. یعنی سیاست بشری را حتماً باید مدیریت را که بحث‌های جزئی و موردی و اجرایی و این‌ها است، این را باید حتماً بر آن سیاست الهی، آن مبادی و غایات بنا کرد و ساخت. از آن‌ها نمی‌شود منفک کرد. آن سیاست الهی، آن مجموعه آن تدابیری است که خدای انسان و جهان برای رشد انسان و اصلاح حیات او و تدبیر دنیا و آخرت او در نظر گرفته است.

خب، سیاست بشری چیست؟ باید بیاید با انتخاب، با تفکر، با تلاش، با گزینش‌های عقلانی، با تجربه، با برنامه‌ریزی انسانی و بشری که خطاپذیر هم هست، چون در چارچوب زمان و مکان هم قرار می‌گیرد، باید بیاید این‌ها را و تدابیر را بر اساس آن مبانی و غایات اتخاذ بکند. لذا ایشان در شواهد می‌گوید که سیاست و متعلقات سیاست، این‌ها مقدم برای دین هستند اما نه به این معنا که این‌ها ربطی به دین ندارند یا دین ناظر به این‌ها هیچ اصل و توصیه و باید و نبایدی ندارد. نه، قابل تفکیک نیستند.

سیاست الهی و دینی، تدابیر و دستورالعمل خداوند برای اصلاح حیات بشر است که یک بعد آن هم مناسبات قدرت در جامعه بشری است. انتخاب آزاد عقلانی باید شود. خودشان باید بیایند و بیعت کنند، باید آن‌ها قبول کنند، نباید تحمیل شود. اما آن انتخاب برای انسان دینی متدین، بر اساس سیاست دینی است. تعریف دینی از جامعه و اصلاح جامعه و دنیا است. اصلاً ایشان در شواهد همین در «شواهد الربوبیه» تأکید می‌کند و مثال‌هایی می‌آورد که سیاست از این جهت با شریعت فرق می‌کند که شروع آن، پایان آن و فعل و انفعالات آن متفاوت است چون مدیریت امور جزئی است. اصلاً ما در حکومت دینی یا دولت دینی، مثلاً ولایت فقیه. ولی فقیه باید بیاید مثلاً در فرودگاه برود و خلبانی کند، یا مثلاً به جای خلبان فقیه برود، یا در سد فقیه برود؟ مگر این را می‌گویند؟ معنی ولایت فقیه که این نیست. آن یک زاویه دیگری است. کار تخصصی است. هر کاری متخصص همان فن است. اصلاً ولایت فقیه یعنی ولایت متخصص. متخصص عادل، متعهد متخصص در هر رشته‌ای. ولایت فقیه در اتاق جراحی، ولایت آن پزشک متخصص متعهد است. در مسائل نظامی با متخصص نظامی. ولی فقیه نمی‌تواند در تاکتیک نظامی بیاید و دستور بدهد. که نه، شما متخصص‌ها این را می‌گویید و من خلاف آن را می‌گویم. دقت می‌کنید؟ همه جا همین‌طور است. در هر چیزی. آن‌ها جزئیات را می‌گویند، علت و معلول را اما کلیات، جهت‌گیری، هدف، سیاست را... باید و نبایدهای آن را... بله، این را باید بگویید. این را از این طریق باید فهمید. بله، سیاست الهی و بشری را او هم می‌گوید. می‌گوید مبدأ سیاست، شروع آن نفوس جزئی است. همین آدم‌های معمولی که خطاپذیر هستند و ضعف دارند. همین آدم‌های معمولی دیگر دارند مدیریت می‌کنند. یعنی زمام سیاست، اداره سیاسی دست سیاستمداران و وزیر و وکیل و مدیر و استاندار و... می‌شود. شریعت نه، شریعت، شروع شریعت، پایان سیاست است. یعنی سقف سیاست، کف شریعت است و این کف زیر آن سقف باید باشد. جهت‌گیری شریعت انسان را به عالم بالا و به خدای متعال و اطاعت از او سوق می‌دهد و این سیاست شما را گره می‌زند با زمین را گره می‌زند با آسمان، ماده را با معنا، با نظام کل هستی هماهنگ می‌کند. سیاست، اقتصاد، خانواده، هنر، زیبایی‌شناسی شما را با نظام کل هستی وصل می‌کند. این به لحاظ مبدأ. غایت آن‌ها هم همین‌طور فرق می‌کند.

ملاصدرا می‌گوید سیاست تابع شریعت است و باید باشد. اگر سیاست تابع شریعت باشد، یعنی دینی باشد نه لائیک و سکولار، چه استبدادی است و چه دموکراتیک لائیک، می‌گوید معنی آن این است که ظاهر مطیع باطن می‌شود. ظاهر عالم مطیع باطن هستی است. محسوس در ذیل معقول قرار می‌گیرد. عقل، این عالم ماده را مهندسی می‌کند. معاش در ذیل معاد با هم یک کاسه تعریف می‌شوند. این هم تفاوت آن به لحاظ غایت است.

می‌گوید به لحاظ فعل و انفعال هم تفاوت دارد. نگفتیم که سیاست عین دیانت است به این معنا که در روش‌های جزئی و مدیریت‌ها و این‌ها همه جا باید حکم دینی داد و دین‌شناس دخالت بکند. نه. آن بحث‌هایی که تجربی و اجرایی و جزئی است، آن‌ها را هر کسی متخصص همان فن خودش باید انجام بدهد. می‌گوید سیاست شریعت به لحاظ فعل هم با هم تفاوت دارند چون فعل سیاسی فعل موقت، زوال‌پذیر، ناقص، مقطعی است و یک فعل کلی مطلق برای همیشه و همه جا نیست. دقت بکنید، جنبه ابزاری دارد. اما فعل شریعت، کلی و تام است. سیاست به شریعت نیاز دارد برای این که انسانی شود.

به لحاظ فعل‌پذیری، اثرپذیری و انفعال هم باز بین این‌ها تفاوت هست. چون شریعت، اجرای حکم شریعت قابل تفکیک از فرد و جامعه دینی نیست. اصلاً اگر تو شریعت را عمل نکنی، تو اصلاً متشرع و متدین نیستی. آن می‌شود اما حکم سیاست به معنای مدیریت جزئی و مصداقی و موردی کاملاً متکثر است. عرضی است، اتفاقی است. شما یک لحظه یک تصمیم باید بگیرید، شش ماه بعد خلاف آن را مجبوری بگیرید. منت‌ها خب این‌ها ابزار و وسیله و تاکتیک هستند. دقت می‌کنید؟ هدف که نمی‌شود تغییر داد. شریعت دارد ارزش‌های اصلی حاکم و هدف را برای شما تعریف می‌کند. اما تاکتیک موردی و جزئی... این می‌شود سیاست، اقتصاد، مدیریت.

اینجا ممکن است یک وقتی یک چیزی را بگویید خوب است و دستور می‌دهید، یک جایی مانع می‌شود. یک وقت می‌گوید آقا در این شرایط مثلاً ما سیاست کوپنی فلان را اجرا می‌کنیم. یک وقت می‌گوید نه آقا نباید باشد. یکی می‌گوید باید تا می‌شود ملی کنیم صنایع را یعنی دولتی عملاً می‌شود. بعد یک جا می‌گوید نه آقا باید خصوصی بکنیم این‌ها را. خب حالا البته درست و غلط آن را، چه مفهوم چه مصداقاً، نمی‌خواهم وارد شوم. اختلاف و بحث هست. اما می‌خواهم تفاوت این دو تا را با هم تبیین کنم.

ملاصدرا چهار جهت، چهار تا مرز بین سیاست و شریعت به همین معنایی که عرض کردم تعریف می‌کند اما تصریح می‌کند که سیاست نمی‌تواند از دین، از شریعت جدا باشد. سیاست باید تابع شریعت باشد مثل همه شئون حیات بشر. برای این که سیاست هم یکی از مراتب حقیقت وجود و انسان است. حقیقت واحد است. یک حقیقت بیشتر در عالم نیست. این‌ها مراتب مختلف آن است. پس چطور می‌شود اخلاق را از اقتصاد، دین را از سیاست، فرد را از... تفکیک بکنید؟



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha